کلام خاموشان..سخن عارفان جهان

در این وبلاگ برگزیده ای از سخن عارفان جهان را برگذشته از مرزهای زمان و مکان می خوانید.

مشعل در دست من است

من خانه ی خویش به آتش کشیده ام
مشعل در دست من است.
اینک خانه ی هر که را که می خواهد مرا دنبال کند
به آتش خواهم کشید. 


کبیر

۳

از دریچه ی چشم

ما آماده ایم دروغها را باور کنیم،
وقتی که از دریچه ی «چشم» نمی نگریم.
آنکه در شبی زاده شده در شبی خواهد مرد،
وقتی که روح در آغوش نور غنوده است.


ویلیام بلیک

۰

تا کی تو غریق راه مردم باشی؟

تا کی تو غریق راه مردم باشی؟
در عالم نفس، کودکی گم باشی؟
خواهی که به راه عشق خود را یابی
باید که ورای این تلاطم باشی


حلمی

۱

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست


حافظ

۰

دیرزمانی خوکرده..

دیرزمانی خوکرده به مراقبه بر استادم
چنانی بر سر خویش افراشته،
من همه ی آنان که با قدرت و منزلت حکم می رانند را به فراموشی  سپرده ام.
دیرزمانی خوکرده به مراقبه بر خدایان نگهبانم
چنانی لاینفک از خویشتنم،
شکل خاکی پست را از یاد برده ام.
دیرزمانی خوکرده به حقایق نجواشده ی اسراری،
همه ی آن سخنان نگاشته شده در کتابها را از یاد برده ام.
خو کرده، این چنین، بر مطالعه ی حقیقت ابدی،
تمام دانش نادانی را رها کرده ام. 


میلارپا

۰

باز تبانی کنم..

باز تبانی کنم با دل خویشم کنون
من به تو رو می نهم، دل به خدا می رود


حلمی

۱

پای دل نیز در گل افتادست

در ازل پیش از آفرینش جسم
جان به عشق تو مایل افتادست
جان نه تنهاست عاشق رویت
پای دل نیز در گل افتادست


عطّار

۱

ثروت حقیقی

ثروت حقیقی چیست؟ آفتابی که بر گدا و توانگر یکسان می تابد. تو ای توانگر، دل رنجه مکن که چرا گدا نیز در دنیای خویش خوشبخت است.


گوته

۰

مندیش به عالم و به کام خود زی

هر چند بلای عشق دشمن کامی‌ست
از عشق به هر بلا رسیدن خامی‌ست
مندیش به عالم و به کام خود زی
معشوقه و عشق را هنر بدنامی‌ست


سنایی

۰

کردار خداوندگار..

کردار خداوندگار رازگون است
تنها خردمند در می یابد،
کندذهن، احساساتی  و آزمند
خیال می کند در می یابد، 
لیکن پندار خویش بازمی تاباند. 


تولسی داس

۰

ز دانش ها بشویم دل..

ز دانش ها بشویم دل، ز خود خود را کنم غافل
که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن

مولانا

۰

ای روح ز هر چه هست باید برخاست

ای روح ز هر چه هست باید برخاست
با جام می اش به دست باید برخاست
سر تا قدمت برهنه همچون خورشید
زین خلقت بت پرست باید برخاست


حلمی

۰

آه کبیر چه بی قرار است همه وقت!

تن و ذهن من فسرده است 
زیرا تو با من نیستی.
چقدر دوستت می دارم و در خانه ام می خواهمت!
وقتی می شنوم مردم مرا فدایی تو می خوانند
شرم آگین به کناری می نگرم
چرا که می دانم ما هرگز دیدار نکرده ایم.
پس این عشق من بهر تو چیست؟
من به غذا نمی اندیشم، 
مرا اعتنایی به خواب نیست، 
من در درون و بیرون بی قرارم. 
عروس، محبوب خویش را می خواهد
چنانکه تشنه لبی آب را. 
چطور می توانم کسی را بیابم
که پیغام مرا به "میهمان" برساند؟
آه کبیر چه بی قرار است همه وقت!
چقدر که می خواهد "میهمان" را ملاقات کند! 

۰

بر خر خودشان نشان

گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

حافظ

۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان