کلام خاموشان..سخن عارفان جهان

در این وبلاگ برگزیده ای از سخن عارفان جهان را برگذشته از مرزهای زمان و مکان می خوانید.

ای دوست دل از جفای دشمن درکش

ای دوست دل از جفای دشمن درکش
با روی نکو شراب روشن درکش
با اهل هنر گوی گریبان بگشای
وز نااهلان تمام دامن درکش


حافظ

۱

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد


گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد


سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد


بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد


حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

۰

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

خیز و در کاسه ی زر آب طربناک انداز
پیشتر زان که شود کاسه ی سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز


حافظ

۰

بس نکته غیر حسن

بس نکته "غیر حسن" بباید تا کسی
مقبول طبع "مردم صاحب نظر" شود 

حافظ

۰

اگر غم لشکر انگیزد..

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم


حافظ


۰

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد


و گر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد


و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروریزد


من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم
بس آب روی که با خاک ره برآمیزد


فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد


تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد


بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد


۰

مشکل عشق

مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


حافظ


۰

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

حافظ


۰

ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامی ست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

باده در ده، چند ازین باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را؟

دود آه سینه ی نالان من
سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را



۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان