سرای خاموشان

سخن عشق و حقیقت از مجرای جان عارفان جهان

رمزگویی خاصه شد آزار ما

رمزگویی خاصه شد آزار ما
من بگویم تو بخوان از کار ما
من نگویم تو نمان بر جای خود
تو بمان هر راه بین هم یار ما


حلمی

۰

خطّ سوّم، خطّ خداست.

خطّ سوّم، خطّ خداست. آن در قلب نگاشته است. من آن می خوانم. این رشته ی زرّین در قلب من است. و تو آن می خوانی. این رشته ی زرّین در قلب توست.


حلمی

۰

جهان سوی تو خواهد شد

جهان سوی تو خواهد شد اگر سوی نهان گیری
اگر سوی جهان گیری حقت صد حقّه و بیداد
خبر سوی تو خواهد شد چو بگریزی ز هر اخبار
اگر سوی خبر خیزی همه جان و دمت بر باد


حلمی

۰

پیش از آزادی

پیش از آزادی، طوفانی سهمگین
و پیش از طوفانی سهمگین
آرامشی کذایی ست
چنانچه پیش از یقین، شک
و پیش از شک
ایمانی دروغین است.


حلمی

۰

ما روح هستیم

ما روح هستیم و در شرایط انسانی آنجایی قرار گرفته ایم که باید باشیم. پس ابتدا باید برای بهبود وضعیت آگاهی خودمان کاری بکنیم. سپس در بیرون نیز اوضاع بهتر می شود.


حلمی

۰

سر صبح جان ما شد به دیار آفرینش

سر صبح جان ما شد به دیار آفرینش
که شبانه بست بودیم به نوار آفرینش
ز رباط کهنه رستیم و دم خدا گرفتیم
پس صد هزار قرنی سر کار آفرینش


حلمی

۰

گفتگو با خدا

گفتگو با خدا این گونه است: 
تو می گویی، او گوش نمی کند.
او می گوید، تو گوش نمی کنی.
او می گوید، تو گوش می کنی.
او نمی گوید، تو گوش می کنی.


حلمی

۰

حرف خدا گفتنم حاصل بی قبلگی ست

حرف خدا گفتنم حاصل بی قبلگی ست
ای دل افسون من قبله ی پنهان بگیر
با همه بنشستن و بی همه برخاستن
هیبت پرواز را، روح! تو این سان بگیر


حلمی

۰

ای خوش چو پلنگ مست بیدار شوی

ای خوش چو پلنگ مست بیدار شوی
در هُرم حریم عشق در کار شوی
زین جمع پریش سوی جانان گیری
در جمع یکان حریف دیدار شوی


حلمی

۰

شاهدند آنان که با دل خاستند

شاهدند آنان که با دل خاستند
گر چه با صد رنج و مشکل خاستند
چون ز حقّ دیدار حقّ می خواستند
بر فراز چرخ باطل خاستند


حلمی

۰

بیندیشی میندیش از بد و خوب

بیندیشی میندیش از بد و خوب
ز دو آسوده شو، یک باش ای جان
ورای گنبد گیتی چراغی ست
درون قلب تو گشته ست پنهان


حلمی

۰

با حکم تو عشّاق جهان می گیرند

با حکم تو عشّاق جهان می گیرند
هم جام برون و هم نهان می گیرند
هر لحظه به راهت ار چه جان می بازند
تا نام تو را برند جان می گیرند


حلمی

۰

ای دوست بیا که وقت پرواز رسید

ای دوست بیا که وقت پرواز رسید
در روح سوی دیار دیگر بکنیم
بر پنج جهان حجاب گردون بکشیم
تا صحبت کردگار دیگر بکنیم

حلمی

۱

تا کی تو غریق راه مردم باشی؟

تا کی تو غریق راه مردم باشی؟
در عالم نفس، کودکی گم باشی؟
خواهی که به راه عشق خود را یابی
باید که ورای این تلاطم باشی


حلمی

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان