کلام خاموشان..سخن عارفان جهان

در این وبلاگ برگزیده ی سخنان عارفان جهان را برگذشته از مرزهای زمان و مکان می خوانید.

هلاک خود به خود کردن نه نیکوست

هلاک خود به خود کردن نه نیکوست
مگر عزم هلاک من کند دوست
ز معشوق آنچه آید لایق آید
که تاوانست هرچ از عاشق آید


عطار

۰

دل عاشق همیشه در حضور است

ره عاشق خراب اندر خراب است
ره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیال است
دل عاشق همیشه در حضور است


عطار

۰

تا دولت برگشته چه خواهد کردن

تا دولت برگشته چه خواهد کردن
وین چاک دگر گشته چه خواهد کردن
وین قطرهٔ خون که زیر صد اندوه است
یعنی دل سرگشته چه خواهد کردن


عطّار


۰

خواهی که دلت محرم اسرار آید

خواهی که دلت محرم اسرار آید
بی خود شود و لایق این کار آید
برکش ز برون دو جهان دایره ای
در دایره شو تا چه پدیدار آید


عطّار
 

۰

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است


نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است


میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است


به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است


مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است


برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است


۰

از شعبده ی جهان چه برخواهد خاست

از شعبده ی جهان چه برخواهد خاست
وز حقّه ی آسمان چه برخواهد خاست
زین گلخن دنیا و سگ نفس تو را
جز حسرت جاودان چه برخواهد خاست

عطّار


۰

سرّیست برون زین همه اسرار که هست

سرّیست برون زین همه اسرار که هست
نوریست جدا زین همه انوار که هست
خرسند مشو به هیچ کاری و بدانک
کاریست ورای این همه کار که هست


عطّار


۰

این کار که عشق تو مرا پیش آورد

این کار که عشق تو مرا پیش آورد
نه در خور جان من درویش آورد
من حوصله ای نداشتم، عشق توام
چندان کامد حوصله با خویش آورد

عطار


۰

جانی که به نور حق ندارد امّید

جانی که به نور حق ندارد امّید
در عالم اوهام بماند جاوید
چون ذرّهٔ ناچیز بوَد در سایه
چون کودک یک روزه بوَد در خورشید

عطّار


۰

آن را که به جانان سر مویی پیوست

ذوق شکر از چشیدن آمد حاصل
بحثی که نه از شنیدن آمد حاصل
آنرا که به جانان سر مویی پیوست
جاوید زبان بریدن آمد حاصل

عطّار


۰

در بند گره گشای می باید بود

در بند گره گشای می باید بود
گم ره شده رهنمای می باید بود
یک لحظه هزار سال می باید زیست
یک لحظه هزار جای می باید بود


عطار


۰

هر جان که بدان سرّ معمّا نرسید

هر جان که بدان سرّ معمّا نرسید
در شیب فرو رفت و به بالا نرسید
بیچاره دل کسی که از شومی نفس
در قطرگی افتاد و به دریا نرسید

عطّار


۰
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان