سرای خاموشان

سخن عشق و حقیقت از مجرای جان عارفان جهان

عاشقا آغوش بگشا..

Ascension by Tomasz Alen Kopera

عاشقا آغوش بگشا، باک چیست
بال بگشا، کودک خاکی نمان

بی‌رهی در جستجوی راه باش
در رهی رقّاص شو تا بیکران

ساده شو، پیچیدگان را راه نیست
ساده تابد آفتابِ شادمان

حلمی


تابلوی "معراج" اثر آلن کوپرا
۰

بی خدایی،‌ با خدایی، هر چه ای

بی خدایی،‌ با خدایی، هر چه ای
باید اوّل از در رویا پرید


باید اوّل درس های خاک را
در تنور موسِقی آتش کشید


تا که روح از خواب تو بیرون شود
تو شوی در راه دل جان رشید


حلمی

۰

از روی سرخ ما..

از نحو عقل چون بی مصرف آمدیم
رستیم و آفتاب ما را به پا گرفت
از روی سرخ ما چون یار می گذشت
از باد مشرقی موسی عصا گرفت

حلمی
غزل کامل را اینجا بخوانید.

۰

رمزگویی خاصه شد آزار ما

رمزگویی خاصه شد آزار ما
من بگویم تو بخوان از کار ما
من نگویم تو نمان بر جای خود
تو بمان هر راه بین هم یار ما


حلمی

۰

جهان سوی تو خواهد شد

جهان سوی تو خواهد شد اگر سوی نهان گیری
اگر سوی جهان گیری حقت صد حقّه و بیداد
خبر سوی تو خواهد شد چو بگریزی ز هر اخبار
اگر سوی خبر خیزی همه جان و دمت بر باد


حلمی

۰

حرف خدا گفتنم حاصل بی قبلگی ست

حرف خدا گفتنم حاصل بی قبلگی ست
ای دل افسون من قبله ی پنهان بگیر
با همه بنشستن و بی همه برخاستن
هیبت پرواز را، روح! تو این سان بگیر


حلمی

۰

ای دوست بیا که وقت پرواز رسید

ای دوست بیا که وقت پرواز رسید
در روح سوی دیار دیگر بکنیم
بر پنج جهان حجاب گردون بکشیم
تا صحبت کردگار دیگر بکنیم

حلمی

۱

باز تبانی کنم..

باز تبانی کنم با دل خویشم کنون
من به تو رو می نهم، دل به خدا می رود


حلمی

۱

از حرف تو

هر کسی با هر کسی از حرف تو در گفتگوست
او که گوید هم ز درگاه خموشانم تویی


حلمی

۰

حرف با ما بی زبان در خویش زن

نیست با ما نی زمان و نی مکان
سوی ما گردی؟ به پنهان دلیم
حرف با ما بی زبان در خویش زن
گوشهای روزگاران دلیم


حلمی

۱

عشق آمد و خانه ای نو بنیان افکند

عشق آمد و خانه ای نو بنیان افکند
طرح دگری به خانه ی جان افکند


زان پیش تری که قلب میدان گیرد
صد زلزله این سلسله جنبان افکند


عشق آمد و روزگار ما دیگر شد
آن «بر همه زن» بُت زد و انسان افکند


از کاج بلند خواب ترسایی مان
شقّ القمری به شهر احزان افکند


بر برجک شب شهاب گیسو بگشود
زان حقّه سپس صلای طوفان افکند


چون خلق پریشان شد و سیمایش دید
خود صاعقه زن به خاک پنهان افکند


حلمی چو ز خانه های رخشان می گفت
خود را به سفینه های رخشان افکند


۰

در مملکتی که عشق فرمان راند

در وادی ذات صورتی حایل نیست
آنجا که تویی حرف و سخن قابل نیست

تو مرکز جانی و جهان هست از تو
جز تو به کسی هستی ما مایل نیست

این حرف تو گر چه در زبان پیچیده
در دفتر تو هیچ زبان نازل نیست

در مملکتی که عشق فرمان راند
جای حرکات مردم عاقل نیست

در کیش تو مات پروری آیین است
شاها به تو جان سپردگی مشکل نیست

کی این همه غمزگیت پایان دارد؟
اقیانُس رحمت تو را ساحل نیست

اویی که به خود ره پیاله می پیماید
بی وصل تو جز شمایلی از گِل نیست

حلمی ز تو نام عاشقان می بخشد
بی نام تو هیچ طالبی واصل نیست



۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان