مو آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
به هر الفی الف قدی بر آیو
الف قدم که در الف آمدستم
باباطاهر
مو آن بحرم که در ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
به هر الفی الف قدی بر آیو
الف قدم که در الف آمدستم
باباطاهر
شما محبوب خود را رها کرده اید و به اندیشه ی دیگرانید. زین روست که تمام کارهایتان عبث است.
کبیر
ذرّه ای نجنبیدن به میل خلق
از پسند و ناپسند مردمان غباری به دل نگرفتن
هیچ ندیدن
هیچ به حساب نیاوردن
دوست داشتن و کار کردن بی طلب مزد
نپرسیدن، نرفتن، نشدن
بودن و شنیدن
نگاه و آه دانستن
بی مژه بر هم زدن.
عاشق چنین است.
حلمی
بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقّاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه ی حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخنها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار
محراب جهان جمال رخسارهی توست
سلطان فلک اسیر و بیچارهی توست
شور و شر شرک و زهد و توحید و یقین
در گوشهی چشمهای خونخوارهی توست
سنایی
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را
ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را
دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان آویز را
هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را
زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشقانگیز را
ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را
سنایی
-ترس بدون امید هستی ندارد، چنانکه امید بدون ترس.
-بس به عبث جستجویی ست آن کس را که برابری را در میان نابرابرها می جوید.
-زاری مکن، آزرده و خشمگین مباش. بفهم!
-شادمانی عمل است، نه پاداش عمل.
-هرچه که هست، در خداست.
اسپینوزا
آن عشق که هست جزء لاینفک ما
حاشا که شود به عقل ما مدرک ما
خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین
ما را برهاند ز ظلام شک ما
ابوسعید ابوالخیر
هر کس که بپندارد آزاد است، آزاد است. چرا که آزادی همچون شادی یک کیفیت درونی و معنوی ست. اگر شخصی زار است، چون فکر و بطنش زاریده، او را هر چقدر ناز و نعمت هم بدهید باز هم زار است. یک زار را نمی توانید با هیچ باده مست کنید و با هیچ نوای شاد نمی توانیدش برقصانید. یک جان شاد را هم هر چقدر تلاش کنید نخواهید توانست که شادی اش را از او بگیرید. چرا که آن شادی از درون جوشیده، هیچ چیز نمی تواند مکدّرش کند.
حلمی
فرزانه دارایی ای ندارد.
هر چه بیشتر به دیگران یاری می رساند،
شادتر می شود.
هر چه بیشتر به دیگران می بخشد،
غنی تر می شود.
لائوتزو
در وادی ذات صورتی حایل نیست
آنجا که تویی حرف و سخن قابل نیست
تو مرکز جانی و جهان هست از تو
جز تو به کسی هستی ما مایل نیست
این حرف تو گر چه در زبان پیچیده
در دفتر تو هیچ زبان نازل نیست
در مملکتی که عشق فرمان راند
جای حرکات مردم عاقل نیست
در کیش تو مات پروری آیین است
شاها به تو جان سپردگی مشکل نیست
کی این همه غمزگیت پایان دارد؟
اقیانُس رحمت تو را ساحل نیست
اویی که به خود ره پیاله می پیماید
بی وصل تو جز شمایلی از گِل نیست
حلمی ز تو نام عاشقان می بخشد
بی نام تو هیچ طالبی واصل نیست
در صد هزار مدرسه باید نشست و صد هزار کتاب باید خواند تا سرآخر فهمید که حقیقت در کتاب و در مدرسه نیست. در تاریکی کتابخانه های جهان باید جان داد تا دریافت روشنی حقیقت تنها در سینه است.
حلمی